Saturday, December 11, 2004
?در این وبلاگ را به دلیل اینکه خیلی لوسه تخته کردم..

#
posted by sara @
7:02 AM|
5
|
|
Tuesday, November 30, 2004
?این کلمات همیشه تو نقطه کور مغزم بود! حتی نمی تونستم تلفظشون کنم! این متن به طرز فجیعا توپی توضیحشون داده
سوسياليسم : دو گاو داريد. يکي را نگه ميداريد. ديگري را به همسايه خود مي دهيد.
کمونيسم : دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را ميگيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريک کند.
فاشيسم : دو گاو داريد. شير را به دولت ميدهيد. دولت آن را به شما ميفروشد.
کاپيتاليسم : دو گاو داريد. هر دوي آنها را ميدوشيد. شيرها را بر زمين ميريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي ميکند و هر دو گاو را مي گيرد.
انارشيسم : دو گاو داريد. گاوها شما را ميکشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دو گاو داريد. به هردوي انها تيراندازي ميکنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
اپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد ميدهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت مرفه : دو گاو داريد. آنها را ميدوشيد بعد شيرشان را به خودشان ميدهيد تا بنو شند.
بوروکراسي : دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر ميکيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو ميکند.امريکا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو ميکنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده اليسم : دو گاو داريد. ازدواج ميکنيد. همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد. ازدواج ميکنيد. اما هنوز خودتان آنها را مي دوشيد.
متحجريسم : دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد. از هرکدام شير بدوشيد فرقي نمي کند.
ليبراليسم : دو گاو داريد. آنها را نميدوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموکراسي مطلق : دو گاو داريد. از همسايه ها راي ميگيريد که آنها را بدوشيد يا نه.
سکولاريسم : دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست.
#
posted by sara @
6:19 AM|
5
|
|
Sunday, November 14, 2004
?بار امانت
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
دیشب که مشاهده ای دست داده بود، معنی آفرینش انسان را دریافتم و پی بردم که خمیر مایه اصلی انسان عشق است و موجودات مجرد ملکوتی با من دوستانه رفتار کردند.
آسمان و فرشتگان بار امانت(عشق) را نکشیدند ، و آن را بر انسان واگذار کردند (ما بار امانت را بر آسمان ها و زمین عرضه داشتیم ، همه از برداشتن این بار شانه خالی کردند و هراسان شدند ولی انسان به زیر این بار رفت، زیرا ستمکش و ناآگاه بود..آیه 73 سوره احزاب)
جنگ و جدل و منازعه فرقه های مختلف را در مورد حق یا ناحق بودن معذور بدار زیرا حقیقت در اختیارشان نیست، از این رو به افسانه سرایی و داستان پردازی متوسل شده اند.(همانا امت من پس از من به هفتاد و سه فرقه پراکنده خواهند شد، فرقه ای از آنها رستگار و هفتاد و دو فرقه در دوزخ خواهند بود."پیامبر اکرم")
خدا را شکر که بین من و یارم آشتی پدید آمد و به همین جهت صوفیان به سماع پرداختند و به شکرانه این آشتی ساغر زدند.
آن آتشی که بواسطه آن شمع می خندد، آتش واقعی نیست ، بلکه آتش واقعی ، آن آتش عشقی است که هستی پروانه را می سوزاند.
عید سعید فطر بر همگی مبارک
#
posted by sara @
7:48 AM|
5
|
|
Tuesday, October 19, 2004
?
اینجا پرنده بود
ای عبور ظریف! بال را معنی کن ،
تا پر هوش من از حسادت بسوزد
ای حیات شدید! ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشید
آدمیزاد
این حجم غمناک، روی پاشویهء وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط معلق
در شیار فضا رمز می پاشد
من وارث نقش فرش زمینم
و همه انحناهای این حوضخانه،
شکل آن کاسه مس،
همسفر بوده با من
از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز
ای نگاه متحرک!
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور می شد
پیش از این یعنی
روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود
روزگاری که در سایهء برگ ادراک
روی پلک درشت بشارت
خواب شیرینی از هوش می رفت
از تماشای سوی ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق می شد
ای حضور پریروز بدوی!
ای که با یک پرش از سرشاخه تا خاک
حرمت زندگی را طرح می ریزی!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را می شنیدم
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد
آدمیزاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده ! ولی تو
خال یک نقطه در صفحهء ارتجال حیاتی...
اگه کسی چیزی فهمید به ما هم بگه
#
posted by sara @
1:18 PM|
5
|
|
Wednesday, October 13, 2004
?روزی که دانش لب آب زندگی می کرد
انسان در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود
در سمت پرنده فکر می کرد
با نبض درخت،نبض او می زد
مغلوب شرایط شقایق بود
در قعر کلام او تلاطم داشت
انسان در متن عناصر
می خوابید
نزدیک طلوع ترس
بیدار می شد
اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت می پیچید
زانوی عروج خاکی می شد
آن وقت
انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند.
#
posted by sara @
10:39 PM|
5
|
|
Monday, October 11, 2004
?هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من مسافر قایق
هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
سهراب ترانه های قدیمی را به گوش فصل ها می خواند، تا تازه و زنده بمانند و از خاطره ها نروند و همچنان که ترانه های کهن را زمزمه می کند، خود نیز از رفتن باز نمی ماند و پیش می رود.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور
او می داند صرفا سفر کردن و دیدن و تجربه کردن، ارزش نیست. مهم این است که به لحظه های زیبای فراغت برسی و بتوانی با دلی آسوده بند کفش خود را بگشایی و معنی پهن کردن فرش و بی خیال نشستن را بفهمی و صدای آب را روی ظرف ناشسته غذایت با فراغ بال بشنوی که همه دویدن ها و جستجو کردن ها، باید تو را به درک عمیق هستی که اتفاقا در ساده ترین لحظه های زندگی تو جاری است ، برساند و لبخند فراغت و آسودگی را بر لب هایت بنشاند ، و جز این پرسه زدن در کوچه های فلسفه است ، و گیج شدن ! و نگهداری کردن از اطلاعات...
#
posted by sara @
7:05 AM|
5
|
|
Sunday, October 10, 2004
?
ای نزدیک
در نهفته ترین باغ ها
دستم میوه چید
و اینک شاخهء نزدیک!
از سر انگشتانم پروا مکن
در بی تابی انگشتانم ،
شور ربایش نیست
عطر آشنایی است
درخشش میوه! درخشانِ تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ، سایه اش را به پایم ریخت
و من شاخه نزدیک!
از آب گذشتم ، از سایه به در رفتم
رفتم
غرورم را بر ستیغ عقاب آشیان شکستم
و اینک
در خمیدگی فروتنی
به پای تو مانده ام
خم شو
شاخه نزدیک!
سهراب
سهراب در این شعر با لطفی عجیب از نخستین تجربه های عاشقانه خویش می گوید. از نهفته ترین باغ ها و چیدن میوه ممنوع و از اینکه قصد تطاول ندارد و دستش را به قصد آشنایی دراز کرده است .
او کم کم می آید که چون مهمانی فروتن در دل ما بنشیند.
#
posted by sara @
7:40 AM|
5
|
|
Thursday, October 07, 2004
?صبح داشتم مثنوی را ورق می زدم ، با این شعر خیلی حال اومدم
بند بگسل ، باش آزاد ای پسر..چند باشی بند سیم و بند زر؟
گر بریزی بحر را در کوزه ای ...چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای
کوزۀ چشم حریصان پر نشد..تا صدف قانع نشد پر در نشد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما..ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما..ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد..کوه در رقص آمد و چالاک شد
با لب دمساز ما گر جفتمی..همچو نی من گفتنی ها کفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا..بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونکه گل رفت و گلستان در گذشت..نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوق ست و عاشق پرده ای..زنده معشوق ست و عاشق مرده ای
چون نباشد عشق را پروای او ..او چو مرغی ماند بی پر، وای او.....
این کاریکاتور من توسط یکی از بروبچ باحال درست شده
#
posted by sara @
7:30 AM|
5
|
|
Wednesday, September 22, 2004
?برای متعادل شدن متن های وبلاگ از فلسفه بیایم بیرون بزنیم تو خط گل واژه
" There was a black bird that was very lazy and didn't want to do any thing. The winter was coming and it was the time to immigrate to hot areas. But laziness didn't let him to move. Finally the winter came and its coldness froze him. Being frozen he dropped down from the tree on the farm. He was unconscious and couldn't move. After a while a cow that was passing over him, made a great shit on him. The shit made the bird warm and he started moving. It gave him energy and he began to sing. As he sang a cat heard his voice and pulled him out of the shit and ate him!!!!!!!!! "
CONCLUSIONS:
IF YOU FEEL COMFORTABLE MAYBE YOU ARE IN SHIT. SO BE
CAREFUL!!!!
SOMETIMES BEING IN THE SHIT IS BETTER THAN BEING OUT OF IT!!!!!!!
WHO MAKES SHIT ON YOU IS NOT NECESSARILY YOUR ENEMY AND WHO BRINGS YOU OUT OF IT
IS NOT NECESSARILY YOUR FRIEND!!!!
#
posted by sara @
5:58 AM|
5
|
|
Sunday, September 19, 2004
?در روزگاران پیش، مردم چین و روم، در نقاشی و نگارگری شهرت جهانی داشتند . تا اینکه سلطان هر دو قوم را طلبید و گفت:" می خواهم شما را بیازمایم تا دریابم که کدامیک هنرمندترید؟". در آنجا سالنی بزرگ وجود داشت، پرده ای در وسط سالن کشیدند و این دو گروه بدون اطلاع از کار همدیگر، هنر نگارگری خود را شروع کردند.
هنرمندان چینی ، هر روز وسایل و امکانات و رنگ های مختلف از شاه می طلبیدند و نگارها و نقش های گوناگون ، بر دیوارهای سالن ترسیم می کردند، ولی هنرمندان رومی هیچگونه رنگ و وسیله و ابزاری نخواستند و فقط به صیقل دادن و صاف کردن سنگهای دیوار پرداختند، به طوری که همه دیوارها و ستون ها همانند آینه ای شد که عکس همه چیز در آن دیده می شد.
روز موعود فرا رسید.شاه نخست به سالن چینی ها وارد شد و از نگارهای خوشرنگ و ظریف هنرمندان شگفت زده شد!! سپس پرده ها برداشته شد و شاه دید، همه شکل ها و نقش های چینیان ، در آینه سنگهای صیقل زدۀ دیوار رومیان زیباتر از خود آن نگارها دیده می شود.
در این مسابقه، هنرمندان رومی برنده شدند، چرا که زیبایی هنر خود را بی رنگ و بو و صاف و ساده، نشان دادند، در عین اینکه همه زیباییها در آن منعکس بود.
*برای زیبا شدن ، به جای رنگ، زنگ های دلمان را پاک کنیم و صیقل دهیم. تا انعکاس زیبایی خداوند در وجود ما تجلی کند.*
#
posted by sara @
1:49 PM|
5
|
|